دلبستگی یا هم وابستگی

دلبستگی یا هم وابستگی

دلبستگی در سطح های گوناگون معنای متفاوتی می دهد ، اما در برابر آن با مفهوم دیگری رو به رو می شویم . 
هم وابستگي،بيماريِ خودِ گم شده است و آن را مي توان اينگونه تعريف كرد:
"هر اختلالي و رنجي كه همراه با تمركز فرد بر نيازها و رفتارهاي ديگران است." هم وابستگی است . 
افراد هم وابسته، در زندگي خود به قدري اشتغال ذهني در مورد ديگران دارند كه نيازهاي سالم مربوط به "خود واقعي"شان را ناديده مي گيرند. 
هم وابستگي، شايعترين اعتيادي است كه افراد پيدا مي كنند. اين حالت ناشي از تمركز زياده از حد‍ّ ما بر بيرون از خودمان است و باعث مي شود كه ما تماسِ مان را با آنچه در درونمان است از دست بدهيم. ما در درونمان سرنخ هايي داريم كه ما را از راههاي بيشماري ياري مي كنند از جمله آنها باورها، افكار، احساسات، تصميم ها، اختيارات، تجارب، خاطرات، خواستها، نيازها، حسُ‍ّ ها، شهودها، عوامل ناخودآگاه و شواهدي از عملكرد جسميِ ما همچون ضربان قلب و تنفّس مان هستند.
اينها و موارد ديگر، بخشي از سيستم بازخورد دقيقي هستند كه آن را «زندگي دروني» مي ناميم .
هم وابستگي،  " اعتياد به نگاه كردن به ديگري" است. يعني عقيده داشته باشيم كه چيزي بيرون از خودمان (يعني خارج از خود واقعي ما)    مي تواند به ما خوشبختي و كمال را اِعطا كند. اما آيا تا به حال هيچگاه اينگونه بوده است؟ 
اين "ديگري"، چه افراد باشد و چه مكانها، اشياء، رفتارها يا تجربه ها، ما به اين دليل، از خودمان غافل مي شويم تا با  تمركزي كه بر خارج از خودمان داريم، سودي ببريم. اين سود ونفع بيشتر مربوط به كاهش احساسهاي درد است هرچند كه همزمان مي تواند مربوط به افزايش "موقّت" در احساس لذّت هم باشد. اما اين تغيير خلق وخو و احساس، اساساً مبتني بر "ديگري" است (يعني كس ديگري خارج از ما)  نه بر خواسته ها و نيازهاي سالم خود مان.

آنچه كه ما لازم داريم، موازنه سالمي ميان آگاهي داشتن از زندگي دروني و بيروني مان است. 
اين موازنه به چيزي كه ديگران آن را طبيعي و "درست " يا "لازم" مي دانند، ربطي ندارد بلكه مربوط به چيزي است كه "هست" (يعني دقيقاً درپيوستارِ هشياري مان  رّخ مي دهد).
 از آنجا كه در دنياي كنونيِ ما اكثر افراد در اكثر اوقات "هم وابسته" هستند، چنين موازنة سالمي به خوديِ خود رخ نمي دهد. در حقيقت ما از افراد دور و برمان  مي آموزيم كه هم وابسته باشيم . و بدين سان  هم وابستگي يك بيماري مْسري  يا اكتسابي است. ما  از زماني كه  به  دنيا  مي آييم، اين حالت را در يك روند بدون پايان، ازافراد مهم زندگي مان يعني والدين، معلمان، خواهر وبرادرها، دوستان و قهرمانان، مي آموزيم و الگو مي گيريم. رسانه هاي گروهي، مذاهبِ سازمان يافته، حكومت ها و حرفه هاي ياري رسان، هم وابستگي را تقويت مي كنند.
 

هم وابستگي از تلاش ما براي اينكه  از خود واقعي مان (كودك درونمان) در برابر نيروهاي ظاهراً شكست ناپذير محافظت كنيم، سرچشمه مي گيرد. اماخود واقعي ما دچارتناقض است. آن نه تنها حساس، ظريف و آسيب پذير است، بلكه نيرومند هم هست. در واقع خود واقعي ما آنقدر قوي است كه اگر يك "برنامة كامل بهبودي" براي هم وابستگي اجراء شود، از طريق فرايند خود مسؤوليت دهي و خلاقيت ( كه اغلب مي ترسيم مشاهده اش كنيم)، قدرتي شفادهنده  دارد.
 وقتي كه خود زندة واقعي ما "پنهان مي شود"- (سرگرمِ چهره هاي والدگونة خود مي شود  يا دردهاي تقريباً جان سوز را كم مي كند تا "زنده بماند")-  خود هم وابسته اي ظاهر مي شود كه جاي آن را  مي گيرد. بنابر اين ما آگاهي مان را از خودمان از دست مي دهيم تا حد‍ّ ي كه وجود آن را فراموش مي كنيم. ما تماسمان را با آنچه كه هستيم  از دست   مي دهيم و به تدريج شروع مي كنيم به اينكه آن خود دروغين را به كار بريم. آنگاه اين كار يك عادت و در نهايت يك اعتياد مي شود.

هم وابستگي نه تنها شايعترين اعتياد بلكه "اساس" چيزي مي شودكه همه اعتيادها و وسواسهاي ما از آن ناشي مي شود. تقريباً در پُسِِ هر اعتياد و وسواسي، هم وابستگي نهفته است. چيزي كه آن را ايجاد مي كند و نگهش مي دارد، احساسي از شرم است از اينكه خيال مي كنيم خود واقعي و كودك درون ما به نوعي ناقص وبي كفايت است و اين شرم، با سائق ذاتي و سالم "خود واقعيِ" ما براي اينكه خود را بشناسد و ابراز كند، همراه مي شود. اين اعتياد و وسواس به هر ترتيبي كه شكل بگيرد، قصد دارد اين باور اشتباه را بيان كند كه چيزي در خارج از وجود ما  مي تواند ما را خشنود و كامل كند. در صورتیکه تجربه شادی و خشنودی و هر احشاس و ادراکی در درون افراد شکل میگیرد. 

نوشتة چارلز وايتفيلد
ترجمه و اقتباس: ملیکا بهروش